قصه دردناک کارگر تراشکار روزمزد؛ روز کار سنگین و شب تر و خشک کردن همسر علیل - ایران کارگر
ایران کارگر > اخبار > اخبار کارگری > قصه دردناک کارگر تراشکار روزمزد؛ روز کار سنگین و شب تر و خشک کردن همسر علیل

قصه دردناک کارگر تراشکار روزمزد؛ روز کار سنگین و شب تر و خشک کردن همسر علیل

کارگر تراشکار
ایران – کارگر

قصه دردناک کارگر تراشکار روزمزد؛ روز کار سنگین و شب تر و خشک کردن همسر علیل

زندگی کارگر تراشکار میانسالی که روزها تراشکاری و شب‌ها از همسر علیل و فرزند معلولش نگهداری می‌کند، با سختی‌های بسیار توام است؛ آن هم وقتی که فقط ماهی پانصد هزار تومان درآمد دارد.

درد «دال» درد طبقه‌ی بی‌نصیبِ کارگر است؛ یک عمر عرق ریختن؛ آجر روی آجر گذاشتن؛ جوش روی جوش زدن؛ گرما و سرما را به جان خریدن اما در انتها، بعد سال‌های طولانی، حاصل همچنان هیچ است؛ همچنان شرمندگی باقی‌ست؛ زندگی به آنجا که باید، نمی‌رسد؛ درجا می‌زند.

خانه‌اش محله‌ی مختاری تهران است؛ همان محله‌ای که سقف‌ها کوتاهند و خانه‌ها در دل هم فرورفته‌اند؛ بغل به بغل؛ کیپِ هم؛ شب‌ها صدای سرفه‌های خشک سیگارِ مرد همسایه را می‌شود شنید و البته ناله‌های مکرر همسر آقای «دال» را؛ او که دیگر محتضر است و روی یک تخت فنری کنار اتاق بی‌حرکت افتاده؛ زندگی نباتی…..

پرده اول: روزها

«دال» پنجاه و نه ساله است؛ شغلش، تراشکاریِ روزمرد است؛ یک کارگر تراشکار روزمزد، از جوانی تراشکار بوده، اما هیچ زمانی نتوانسته صاحبِ یک «شغل ثابت» با درآمد ثابت باشد؛ هرگز در استخدام شرکت یا کارگاهی نبوده؛ این روزها در مغازه تراشکاری فرد دیگری کار می‌کند اما حقوق‌بگیر او نیست؛ اگر کسی به مغازه مراجعه کند و درخواست کارگر تراشکار بدهد، دال را می‌فرستند سر کار؛ هرچقدر حق‌السعی و دستمزد بگیرد، نصف آن را صاحب مغازه برمی‌دارد و نصف دیگر را به خود دال می‌دهد؛ نه قراردادی در کار است؛ نه مزایایی نه عیدی و نه حتی حق سنواتی؛ بیمه را هم خودش  می‌پردازد، بیمه‌ی خویش‌فرما:

« کاری اگر به تورِ آقای صاحب مغازه بخورد و خودش نخواهد و یا نتواند برود انجام دهد، من می‌روم انجام می‌دهم؛ هیچ مسئولیتی نسبت به من ندارد؛ تازه کلی خواهش کرده‌ام که اجازه داده در مغازه‌اش بایستم و کاسبی کنم. از صبح ساعت نُه می‌روم مغازه و تا پنج یا شش بعدازظهر منتظر کار می‌مانم؛ اگر کار به پُست‌مان خورد که چندرغاز گیرم می‌آید وگرنه ول‌معطلم؛ باید بدون یک قران درآمد برگردم خانه.»

درآمد این کارگری که روزی هشت ساعت، بیرون از منزل، سر کار است و  دیگر مدتهاست دوران جوانی را پشتِ سر گذاشته، خیلی کم است؛ کمتر از آنچه بتوان تصور کرد؛ حتی از حداقل مزدی که زندگی را نمی‌چرخاند هم کمتر است:

«قبلا برجی هفتصد، هشتصد تومان درمی‌آوردم اما حالا خدا شاهدست که بیشتر از پانصد هزارتومان درنمی‌آورم؛ از این مبلغ دویست و خورده‌ای برای بیمه می‌پردازم. ته بساط چیزی برایم نمی‌ماند؛ چطور زندگی را می چرخانیم؟ پول یارانه هست و کمک برادرها و اقوام. بخشی از همین درآمد کم را برای درمان همسرم می پردازم؛ آمپول‌هایی هست که باید هرماه بزند.»

روزهای کاریِ آقای «دال» چه با روزی و چه بی‌روزی، ساعت شش عصر به پایان می‌رسد، اما کار تمام نمی‌شود…..

پرده دوم: شب‌ها

شب‌های «دال» این کارگر تراشکار زحمتکش و محروم به پرستاری از همسر و تنها پسرش می‌گذرد؛ شب  که خسته و کلافه از مزد کم و کار زیاد به خانه بازمی‌گردد، یک شیفت کاری سخت شروع می‌شود؛ از پوشک گذاشتن و شستشو بگیر تا پخت و پز و رفت‌وروب:

«هم همسرم مریض است و هم تنها پسرم؛ تنها پسرم معلول ذهنی‌ست؛ سندروم داون دارد.»

قانون حمایت از معلولان در سال ۱۳۸۳ به تصویب رسیده و توسط وزارت بهداشت ابلاغ شده‌است؛ ماده ۱ این قانون می‌گوید: دولت موظف است زمینه‌های لازم را برای تامین حقوق معلولان، فراهم و حمایت‌های لازم را از آنها به عمل آورد. در ماده ۳ همین قانون، پرداخت یارانه و تسهیلات به خانواده‌ها برای نگهداری از معلولان جسمی و ذهنی، پیش‌بینی شده است؛ اما این کارگر میانسال که حتی به اندازه حداقل دستمزد نیز درآمد ندارد، هیچ حمایتی از هیچ نهادی دریافت نکرده؛ نه یارانه‌ای گرفته، نه حتی خدماتی مانند مشاوره و توانبخشی: از فرزندم هیچ حمایتی نشده…

مشکلاتِ «دال» یکی دوتا نیست؛ نه فقط تنها پسرش معلول است و نیاز به مراقبت و نگهداری دارد؛ بلکه همسرش نیز سال‌هاست مثل یک نوزاد نیاز به مراقبت و تروخشک کردن دارد: همسرم هم  ده پانزده سال است که زمینگیر است؛ روی تخت خوابیده و فقط نفس می‌کشد. تومور مغزی داشت که چند سال پیش عمل کرد؛ دو سه سالی روی پایش بود؛ بعد از آن کم کم افتاده شد؛ بردیم دکتر گفتند در مغزش لخته خون است؛ دوباره با کلی هزینه عملش کردند ولی بعد از آن دیگر فلج شده و رو به قبله افتاده؛ دکترها ازش قطع امید کرده‌اند.

سال‌هاست که خودم همه کارهایش را انجام می‌دهم؛ برایش پوشک می‌گذارم؛ لباس‌هایش را می‌شویم، هفته‌ای یکی دوبار حمام می‌برمش و غذا دهانش می‌گذارم؛ آن هم فقط غذاهای رقیق و مایع؛ شش عصر که می‌رسم خانه، دوباره کار شروع می‌شود. غذا می پزم؛ کارهای همسرم را می‌کنم؛ کارهای پسرِ معلولم هم هست؛ او را هم باید ضبط و ربط کنم؛ خدا را شکر او دیگر کار پوشک کردن و شستشو ندارد؛ اما باید کارهای روزمره‌اش را انجام دهم، معلولِ ذهنی‌ست دیگر؛ روزها  که می‌روم سر کار، درب خانه را قفل می‌کنم تا پسرم نرود بیرون و گم‌وگور شود. بعضی روزها دخترهایم می‌آیند و صبح‌ها پیش مادرشان می‌مانند؛ اما آنها هم زندگی خودشان را دارند؛ زندگیِ آنها هم سخت است؛ مشغله‌ها برای همه زیاد شده….»

اما شاید روزی…..

آقای «دال» چند ماه دیگر شصت ساله می‌شود؛ امیدش این است که بتواند در شصت سالگی بازنشسته شود، گرچه یادش نمی‌آید که چند سال سابقه بیمه‌پردازی داشته؛ می‌گوید باید بروم همین روزها سابقه بیمه‌ام را بگیرم؛ اگر خدا بخواهد شاید یک روز از همین روزها بازنشست شوم. او امیدوار است که بازنشستگی بتواند کمی آرامش با خود به همراه بیاورد؛ حقوق ثابت بازنشستگی، ماندن در خانه، اما استراحت نه، استراحتی در کار نیست. پرستاری تمام وقت از زنی معلول و رو به قبله و پسری که سندورم داون دارد، تمامی ندارد؛ این کار، بازنشستگی و دوران تقاعد ندارد…..

به کانال تلگرام ایران کارگر بپیوندید    https://t.me/IranKargar96

مطالب مرتبط

كامنت گذارى

Comment