ایران کارگر > گوناگون > حکایت پادشاه کنجکاو و پیرمرد هیزم فروش؛ زبان حال دولتمردان امروز

حکایت پادشاه کنجکاو و پیرمرد هیزم فروش؛ زبان حال دولتمردان امروز

حکایت پادشاه و پیرمرد
ایران – گوناگون – حکایت

حکایت پادشاه کنجکاو و پیرمرد هیزم فروش؛ زبان حال دولتمردان امروز

روزی روزگاری هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد. که در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت خود حمل میکند و لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا می داد.

در همین حین پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و به او گفت: ای مرد مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی را خودت بر دوش می بری، هر کسی را بهر یک کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن، ساختند و سلطان برای فرمان دادن و رعیت هم برای فرمان بردن.

پیرمرد که خنده ای بر لب داشت به او گفت : ای اعلی حضرت! این گونه هم که شما فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن و بگو چه می بینی؟

پادشاه: پیرمردی که بار هیزم  بر گاری خود دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: آیا می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟

پادشاه: نه باور ندارم، اینطور که از قرائن بر می آید و من می بینم فقر تو بیشتر باشد، زیرا آن مرد گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد او باید تحقیق کرد.

پیرمرد: ای اعلی حضرت! آن گاری که می بینی مال من بود و آن مرد همنوع من است. او اولش  گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چرا که فقرش از من بیشتر بود، من گاری خود را به او دادم تا او بتواند خنده به کودکان خود هدیه دهد.

حالا بار سنگین هیزم بر دوش من، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است اما آنچه تو بر آن فرمان می رانی گریه کودکان است!

امروز در حاکمیت جمهوری اسلامی، همه مقامات بر گریه و شیون مردان و زنان و کودکانی فرمان می‌رانند که در فقر و وضعیت معیشتی فاجعه‌آمیز خود، از خدا طلب فریادرسی را می‌کنند.

به کانال تلگرام ایران کارگر بپیوندید    https://t.me/IranKargar96

مطالب مرتبط

كامنت گذارى

Comment